کتابهایم روی قفسهها مانده بودند. چند روز پیش، در آخرین تخفیف یک کتابفروشی در دشت برچی، با شوق ده جلد کتاب تازه خریده بودم تا در فرصتی مناسب بخوانم. اما آن فرصت دیگر وجود نداشت.
شبی که از کابل فرار کردیم، از تمام سالهای زندگیمان در این شهر فقط چند دست لباس ضروری با خود برداشتیم. نه زمانی برای جمع کردن زندگی بود و نه فرصتی برای خداحافظی. طالبان وارد شهر شده بودند و من میان اتاقهایی قدم میزدم که سالها برای ساختن آرامش آنها تلاش کرده بودم.
خانهای که با شببیداری، درس خواندن، کار کردن، مادری کردن و امید ساخته بودم، حالا به مکانی تبدیل شده بود که باید بیصدا ترکش میکردیم؛ گویی اگر اندکی بلندتر نفس میکشیدیم، همهچیز فرو میریخت. تکتک وسایل آن خانه را با عشق و وسواس ساخته بودم.
کتابخانهام برایم فقط قفسهای از کتاب نبود؛ نشانه سالهایی بود که برای رسیدن به دانش، استقلال و جایگاه اجتماعی جنگیده بودم. جزوههای دانشگاه، اسناد کاری، یادداشتها، عکسهای خانوادگی و وسایلی که هرکدام بخشی از زندگیام بودند، همانجا ماندند؛ انگار زندگی من در میانه یک جمله ناتمام متوقف شده باشد.
آن شب، فقط از افغانستان فرار نمیکردیم؛ از آیندهای میگریختیم که سالها برای ساختنش تلاش کرده بودیم.
من حمیده لسانی هستم؛ خبرنگار، فعال حقوق زنان، رئیس سازمان زنان توانمند، متخصص در وزارت شهرسازی، دارای لیسانس خبرنگاری از دانشگاه کابل و ماستری علوم سیاسی از دانشگاه پیام نور. بخش عمده زندگی من در مبارزه برای حق آموزش، حق حضور، حق انتخاب و حق زندگی زنان گذشته است؛ زنانی که همواره برای ابتداییترین حقوق خود ناچار به مبارزه بودهاند.
اما حقیقت این است که زندگی من بسیار پیش از سقوط کابل بارها فرو ریخته بود و من هر بار دوباره برخاسته بودم؛ هرچند آنچه در آگست ۲۰۲۱ رخ داد، ماهیتی متفاوت داشت.
من در ولسوالی بهسود ولایت میدان وردک، در خانوادهای هزاره و روشنفکر به دنیا آمدم؛ در سرزمینی که جنگ پیش از آنکه کودکان زبان باز کنند، سرنوشتشان را رقم میزد. در همان سال تولدم، عمویم توسط حکومت کمونیستی افغانستان بازداشت شد و سالها کسی از سرنوشت او خبری نداشت.
در خانه ما، سیاست فقط یک موضوع بحث نبود؛ بخشی از ترس روزمره زندگی بود. من سیاست را از غیبت آدمها آموختم؛ از سفرههایی که یک صندلی خالی داشت و از زنانی که آرام اشک میریختند تا کودکان متوجه نشوند.
چند سال بعد، ناامنی و فشارها خانواده ما را مجبور به مهاجرت کرد و به ایران پناه بردیم. همه داراییمان را فروختیم تا فقط زنده بمانیم. هنوز معنای مهاجرت را درک نکرده بودم که در ششسالگی پدرم را از دست دادم و یک سال بعد مادرم نیز فوت کرد. مرگ مادرم پایان کودکی من بود.
من و خواهر کوچکم ناگهان در جهانی قرار گرفتیم که در آن هیچ پناهی وجود نداشت. به باور من، یتیم فقط کسی نیست که پدر ندارد؛ یتیم کسی است که تکیهگاهی ندارد. ما هر دو یتیم بودیم.
خدا را شکر میکنم که برادرانم، زنبرادر و خانوادهام ما را تنها نگذاشتند. آنها برای ما سقف، غذا و امنیت فراهم کردند، اما هیچ چیز جای خالی پدر و مادر را پر نمیکند. ما خیلی زود یاد گرفتیم زیاد نخواهیم، زیاد گریه نکنیم و زیاد دیده نشویم. کودکی ما بیشتر شبیه تلاش برای بقا بود تا بازی.
شاید به همین دلیل خیلی زود بزرگ شدم. بعد از صنف هفتم، در چهاردهسالگی ازدواج کردم؛ در سنی که هنوز نیاز داشتم کسی دستم را بگیرد و بگوید زندگی ترسناک نیست. اما خیلی زود وارد دنیایی شدم که در آن باید از دیگران مراقبت میکردم.
وقتی فرزندانم به دنیا آمدند، هنوز خودم کودک زخمیای بودم که فرصت کودکی نداشت. روزها میان آشپزی، کودکداری و مسئولیتهای خانه فرسوده میشدم، اما در درونم چیزی خاموش نشده بود: اشتیاق به درس خواندن.
نقطه عطف زندگی من، مادر همسرم بود؛ زنی آگاه و حمایتگر که مسیر زندگی مرا تغییر داد. با وجود مخالفت همسرم، او مرا در مدرسه شبانه ثبتنام کرد. شبهایی که درس میخواندم و کودکانم بیدار میشدند، او آرام میآمد، بچهها را در آغوش میگرفت و میگفت: «تو درست را بخوان.»
این جمله ساده، مسیر زندگی مرا تغییر داد. همیشه باور داشتهام زنان باید حامی یکدیگر باشند؛ در هر نقش و جایگاه.
پس از بازگشت به افغانستان، در وزارت انکشاف دهات کار کردم، در دانشگاه کابل ژورنالیسم خواندم و همراه گروهی از زنان، «سازمان زنان توانمند» را تأسیس کردیم. در رسانهها و برنامهها درباره خشونت، تبعیض و مشکلات زنان صحبت میکردیم.
هدف من این بود که نشان دهم زن میتواند هم مادر باشد، هم محصل و هم مدیر؛ بدون آنکه یکی مانع دیگری شود.
اما همین فعالیتها مرا به هدف تهدید و حمله تبدیل کرد. سه بار مورد حمله قرار گرفتم و سپس نامه تهدید مستقیم دریافت کردم. طالبان زنی مانند من را نمیپذیرفتند؛ زنی مستقل، تحصیلکرده و معترض.
با وجود همه تهدیدها، هنوز باور داشتم افغانستان خانه ماست و میتوان برای تغییر آن جنگید. وقتی برای دوره دکترا در ایران پذیرفته شدم، فکر کردم زندگیام در مسیر روشنتری قرار گرفته است. فرزندانم نیز هرکدام مسیر خود را داشتند.
اما آگست ۲۰۲۱ همهچیز را نابود کرد.
افغانستان فقط سقوط نکرد؛ آینده فرو ریخت. دخترانم از ادامه تحصیل بازماندند و رؤیاهای فرزندانم نیمهکاره ماند. ما مجبور به فرار شدیم.
سقوط افغانستان تنها سقوط یک حکومت نبود؛ سقوط هزاران زندگی بود. زنانی مانند من سالها جنگیده بودند تا دوباره بتوانند زندگی بسازند، اما همهچیز در چند روز فرو ریخت.
دو سال در پاکستان زندگی کردیم. در آنجا نیز در فضای مجازی و تجمعات علیه طالبان صدا بلند کردم. هنوز هم مبارزه میکنم، زیرا این بخشی از هویت من است.
من از مدرسه شبانه آغاز کردم و تا دانشگاه، ماستری و پذیرش دکترا پیش رفتم. صبحها کارمند بودم، عصرها دانشجو و شبها مادر. بارها از خستگی پشت کتاب خوابم برد، اما هرگز تسلیم نشدم.
امروز در آلمان زندگی میکنیم؛ کشوری امن اما غریب. هنوز نه دکترایم را ادامه دادهام، نه جایگاه سابقم را دارم و نه ثبات گذشته را. گاهی احساس میکنم باید دوباره از صفر آغاز کنم.
اما وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم زندگی من همیشه همین بوده است: آغاز دوباره پس از هر ویرانی.
و شاید دردناکترین حقیقت درباره زن افغانستان همین باشد؛ اینکه بارها همهچیز را از دست میدهد، اما باز هم ناچار است دوباره برخیزد، دوباره زندگی بسازد و دوباره امید داشته باشد.
طالبان خانهام را گرفتند؛ اما نتوانستند صدایم را خاموش کنند